تبليغاتX
نوشته های این روزهام

نوشته های این روزهام

بیشتر از زندگی با یک همسر دوست داشتنی

حالی که خوب نیست...

به نام آرامش بخش دل ها...


امشب باز دلم گرفته بود و باز بهانه های همیشگی

دوبار با هم صحبت کردیم حدود یک ساعت و نیم اما دل من باز نشد و شاد نشد و...

آخرشم با بغض خداحافظی...

گله میکردم ازت.ازون احساس همیشگیم گفتم بهت.

که دوست داشتن من برات عمیق نیست.که با گفتن کلمه دوست داشتن چیزی اثبات نمیشه و رفتاره که نشون میده و رفتار توام...که فکر میکنم برات مثل بقیه ام...

ازینکه باید اصرارت کنم بیای کنارم.که چرا بقیه مردا اصرار میکنن و من و تو برعکسیم...

ازینکه ازم دوری میکنی و دوست نداری این دوست داشتن عمق بگیره.که من هرچی سعی میکنم نتیجه نداره...

ازینکه وقت بیرون رفتن با هم نداریم،که تو برا این کار وقت نمیذاری و من اولویت آخرتم تو زندگی

ازینکه کاش درکم میکردی و وقتایی که بهت نیاز دارم باهام بودی و برام سرپناه میشدی

گفتی:

گفتی مگه ما چقدر عمر میکنیم که دلمون بگیذه

با بقیه فرق داری.دوست نداری زحمت باشی برا بقیه.

گفتی توقعتو از من آوردی پایین و درخواست زیادی مثل بعضی مردا ازم نداری

گفتی ما تو عقدیم و شرایطمون خاصه.اگه بیرون نمیریم و اگه نمیتونیم همیشه با هم باشیم

گفتی دوستم داری اما نمیتونی همه دلتو بریزی بیرون.

گفتی نمیدونی چه توقعی ازت دارم تو ابراز عشق.که باید باهات "تمرین" کنم...

گفتی اگه نقصامو بد به روت بیارم نتیجه عکس داره

گفتی باید صبور باشم....

گفتی باید به خاطر خدا صبور باشم...


گفتم:

باشه...


حالا من موندم و یک دل پر که خالی نمیشه...

با یک عالمه بهانه

مدام مقایسه میکنم زندگیمونو با دیگران

و غبطه میخورم به رابطه هاشون

شایدم حسودیم میشه...

از دست خودم خسته ام

بدم میاد ازین رفتارام ازین عجزم از این بدخلقیام

ازین تلخ کردن زندگیم

ازین حس بد شیطانی که ناخوداگاه آزارت میدم

مثل جنیا که اعمالشون ناخواسته ست...

نمیدونم خوشی زیاده

نمیدونم دل نازکه

نمیدونم بی ایمانیه

دوری از خداست

؟؟؟

نمیدونم دلیلش چیه...

خدایا انقدر فراموشت کردم که فراموش کردم فراموش کردنتو...


میدونم تو خیلی خوبی اما من ناشکرم عزیزم

میدونم توانت همینه تو دوست داشتن و زیاده خواهم

میدونم اذیت میشی از رفتارام

میدونم...

اما شیطان تو دلم خونه کرده...

چه کنم....



داریم سه روز دیگه میریم مسافرت.اما من خوشحال نیستم...

نمیدونم چرا اینجوری شدم...



شهدا دست این آشنای قدیمی رو نمیگیرین؟...



*اس دادی و گفتی:اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من، دل من میداند و من دانم و دل داند و من.دوستت دارم

گفتم: زیاده خواه بدعنق بهانه گیر بی هدف بی درک وابسته زحمت بدرد نخور...میدونم که ازین ویژیام رنج میبری

گفتی:نچ نچ نچ خوبیات خیلی خیلی زیاده میبینم زن های مردم رو. تنها، احترام گذاشتنت می ارزه به کل همه زنای مردم.یه تار موتو نمیدم به همشون... 




[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 1:30 ] [ شریک ] [ ]

اس ام اسات!

این پیام های تو هم شده بلای جانم

از طرفی نه میتوانم ازشان دل بکنم و نه میتوانم نگهشان دارم.

تمام جای گوشی کوچ.کم را اشغال کرده اند!

مینویسمشان تا برایم بمانند.

که همدم شوند روزهای دلتنگی ام را...

 - من که توی قلبتم قلبتم نزدیکه.دووست دارم برا همیشه.(اسفند 90)

- هرروز بیشتر به وجودت افتخار میکنم عزیز تر از جانم. :-) تا بهشت انشااله

- دعا کن وظایفمو در قبال همه (خودم تو پدر و مادر و برادر و جامعه و...)بشناسم، اراده کنم . بعدش عمل و استمرار...اینو از خدا بخواه برام

- در کنار مهربانم بودن لذتی دارد وصف ناپذیر.خدایا این لذتم مدام بادجوونمی

- جانم...نگو که دلم گرفته از نبودن در کنارت دوست داشتنی ام.

- من به قربون شما بشم...دوووست دارم با تمام وجود

- اوخ چه خوشکل خندید خانم جانم.مهربونم.

- قربونت بشم من.این کارای من مثل پیرزن و کاموا و بازار برده فروشا و یوسفه


[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 2:40 ] [ شریک ] [ ]

درس

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 13:41 ] [ شریک ] [ ]

حرف حرف حرف...

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 20:59 ] [ شریک ] [ ]

واااااااااااااااااااای چه برفی!

 

خونه ما بودیم. قبل ساعت ده صبح بود.سعیدم داشت می رفت بیرون. باهاش رفتم پایین... در رو باز کردیم. من که خشکم زد! گفتم بیرونوووو! یک عالمه برف رو زمین و هوا بود و واقعا قشنگ...

تو حیاط یه عکس ازش گرفتم و اونم از من. بیرون قشنگ تر بود.هرچی بهش گفتم بذار اینجا یکی بگیرم ازت گوش نکرد.مثل پیشیای خاکستری دوید و رفت!

داشت می رفت سر قراری که با م.صانعی داشت. پیشنهاد یه کار پروژه ای داده بود بهش واسه روزنامه خراسان،بخش پژوهشها. می رفت که درباره ش صحبت کنند.

تواناییهاش زیاده و پیشنهاد کار هم باتبع...

خدا پشت و پناهت باشه نازنینم.

دوست دارم،زیاد...

 

[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 10:10 ] [ شریک ] [ ]

4

 

بسم الله


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 11:45 ] [ شریک ] [ ]

3

بسم الله...

امروز فردای اون سه روز مسافرت کذاییه...


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 14:32 ] [ شریک ] [ ]

2

[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 13:46 ] [ شریک ] [ ]

1

خاطرات چند سال پیشم رو که مرور می کنم می بینم چقدر حفظشون ارزشمنده.

دوران عقد هم پر از اتفاق و خاطره ست.

گرچه ۶ ماه گذشت اما بدم نمیاد از همین حالا شروع کنم به نوشتن.

فارغ از قواعد وبلاگ نویسی اینجا ساده می نویسم.حرفای دلم رو.

بسم الله الرحمن الرحیم...

 

[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 18:59 ] [ شریک ] [ ]